» بعضی مسیرها دقیقاً از همان جایی آغاز میشوند که قرار بود در آنجا بایستیم.
ساعت ۷ عصر است. خورشید آرامآرام بر فراز چشمانداز وسیع پایین میرود و چمنزارها، دیوارهای سنگی قدیمی و درخت بلوط باشکوه را در نور گرم خود غرق میکند؛ نوری که ناگهان یک عصر معمولی را به لحظهای خاص تبدیل میکند.
در مقابل ما یک درب چوبی قدیمی قرار دارد.
پشت آن هیچ چیز خارقالعادهای نیست. نه مکان مشهوری، نه جاذبهای بزرگ؛ فقط یک چمنزار وسیع و یک درخت تنها.
و با این حال، دلمان میخواهد این در را باز کنیم. ❤️
شاید چون میخواهیم بدانیم ایستادن زیر آن بلوط عظیم چه حسی دارد.
شاید چون این منظره ما را به زمانی میبرد که هنوز بیهیچ فکری درباره مقصد، راه میافتادیم و قدم میزدیم.
دیوار سنگی قدیمی، چوبی که آثار سالها باران و باد را بر خود دارد و نخستین رنگهای گرمِ پایان تابستان، از روزهای بیشماری حکایت میکنند که در اینجا آمدهاند و گذشتهاند.
اما درخت بلوط هنوز همانجا ایستاده است.
ساکت. قدرتمند. بیاعتنا به گذر زمان.
و دقیقاً به همین دلیل است که این منظره ما را تحت تأثیر قرار میدهد.
این تصویر به ما یادآوری میکند که برای خوشحال بودن، همیشه به چیز تازهای نیاز نداریم. گاهی فقط به مکانی آرام، کمی نور عصرگاهی و این احساس نیاز داریم که برای لحظهای دوباره با خود واقعیمان همراه شویم. ❤️
و شاید این در اصلاً یک مرز نباشد.
شاید یک دعوت باشد.
شما بودید، در را باز میکردید و تا آن بلوط قدیمی میرفتید؟


وبلاگ دست نوشته